فردای روزی که پسرک یهو پرسید مامان تو و مامان بزرگی پیر میشید وبعد کلی گریه و ناراحتی از مفهوم پیری و قول گرفتن که تنهاش نگذارم، با رفیق جان رفتیم چکاپ، و اونجا با چندتا مورد تو چکاپ روبه رو شدیم
روزی که رفتیم نوبت سونو بعدش رفتیم کافه ،خندیدیمروری که سونو رو انجام دادیم با برگه جواب رفتیم کافه. خندیدیمامروز بعد نظر دکتر رفتیم کافه خندیدیم..... به من گفت رعایت و چکاپ یکسال بعد، شبیه مادر که هی میرفت و میگفتن کیست هست و هیچی و یهو شد یک گردوبگذریمبه رفیق جان گفت جراحی بشی و دربیاد بره آزمایشگاه بغض دارم.... ما از یازده سالگی با هم هستیم و الان باید این رو بشنومامید داریم بخاطر بچه ها همین....